او را به خاطر زادگاهش ،کوه سینتوس در دلوس،سینتیا هم خوانده اند.او خواهر دوقلوی آپولوست و دختر زئوس و لتو.
او بانوی وحوش بود و میر شکارِ خدایان؛کاری بس غریب برای یک زن.آرتمیس مانند یک شکارچی خوب ،همیشه مواظب نوزادان بود،و در هر جا نگاهبان و پاسدار.با وجود این ،با تضاد اخلاقی ویژه ای کهدر داستانهای اساطیری دیده می شود،از حرکت ناوگان یونان به تروا جلوگیری کرد تا اینکه دوشیزه ای را برایش قربانی کردند.در بسیاری از داستانها او را زنی آتشین مزاج و تند خو و کینه جو کعرفی کرده اند.از سوی دیگر می گفتند زنانی که آرام و بدون درد و سریع جان می بازند،مرگشان بر اثر تیر های نقره ای اوست.

چون فئوبوس آفتاب بود و او نیز ماه،بنابراین آن دو را به ترتیب فوئبه و سلنه که به زبان لاتینی لونا گویندمی نامیدند.اما هیچ یک از این دو نام ،یعنی سلبه و لونا به او تعلق نداشت.فوئبه یک تیتان بود و از خدایان کهن و سالخورده ،و سلنه هم همینطور که واقعا الهه ماه بود و این فوئبه هیچ ربطی به آپولو ندارد.آن الهه خواهر هلیوس،خدای آفتاب، بود که آپولو را با وی اشتباه گرفته اند.

در دیوان شاعران دورانهای بعد آرتمیس را هکات یا هکاته هم خوانده اند و با او یکی دانسته اند.این زن «الهه ایست با سه شکل یا صورت» :سلن یا سلنه در آسمان،آرتمیس بر روی زمینو هکات یا هکاته در دنیای زیرین و نیز در دنیای بالا در آن هنگام که در تاریکی فرو رفته است.هکاته الهه بخش تیره ماه بود و نیز شبهای تیره ای که ماه پنهان مانده است.این الهه با تاریکی سر و کار داشته،و الهه گذرگاه ها بود،که می گفتند محل ویژه جادوگران اهریمن صفت است.او الهه ای شوم بود:


هکاته دوزخ،

که می تواند هر چیز نیرومندی را در هم بشکند.

بهوش،بهوش!سگان تازی وی در شهر پارس می کنند.

در هر جا که سه راه به هم می رسند او ایستاده است.


تغییر ناگهانی الهه ای بادپا و شکارچی بزرگی که در جنگل ها خیز بر می دارد و چون برق می گذرد و الهه ای که ماه را با نور خود تا این حد زیبایی می بخشد،و الهه ای که در ستایش وی سروده اند:


در اصل بسیار عفیف و پاکدامن است،

و برگها و میوه ها و گلها برای او گرد می آیند

ولی برای ناپاکان هرگز


بسیار شگفت انگیز است.کاملا آشکار است که این الهه میان «خیر و شر» یا نیکی و بدی سرگردان و مردّد است و این حالت در تمامی خدایان دیده می شود.این الهه درخت سرو و تمامی جانوران وحشی،به ویژه گوزن را مقدس می دانست.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:27  توسط مرتضی  | 

پالاس تنها دختر زئوس بودهیچ مادری او را نزاده بود.او پسر زئوس و میتیس بوده است ولی پس از تولد زئوس او را خورد. زیرا به وی گفته بودند که متیس پس از این پسری خواهد آورد که شهریاری را از زئوس خواهدگرفت.برای تولّد دوباره دختر زئوس ابه هفا استوس دستور داد تا سرش را با تبر بشکافد.او در حالی که کاملا بزرگ بود و تمامی پیکرش را در زره پوشانده بود،از سر زئوس بیرون جست.در نخستین شرح حال وی در کتاب ایلیاد،او را الهه ای کاملا شریر ،سنگدل و تند خوی و بیرحم جنگ معرّفی کرده اند ،امّا در جایی دیگر این جنگجویی بدان خاطر است که می خواسته دولت و میهن را از شر دشمنان برون مرزی حفظ کند.او قبل از هر چیزی الهه شهر بود ،پشتیبان و نگه دارنده زندگی متمدّن و صنایع دستی و کشاورزی ،و مخترع افسار بود ، و نخستین کسی که اسب را رام کرد تا انسانها بتوانند بر آن سوار شوند.
او فرزند نور چشمی زئوس بود.زئوس نیزه سه سر خود و همچنین سلاح ویرانگرش را که صاعقه یا آذرخش نام داشت با اطمینان خاطر تمام به دست وی می داد.

آن کلمه ای که اغلب با آن توصیف می شود “رنگارین چشم” بودکه زمانی نیز آن را به “درخشان چشم” ترجمه کرده اند.در اشعار دورانهای بعدی او را به دانایی هوش و درایت و منطق و پارسایی ستوده اند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:24  توسط مرتضی  | 

پسر زئوس و لتو یا لاتونا است که در جزیره کوچک دلوس به دنیا آمده است.او را “یونانی ترین خدایان”دانسته اند و گفته اند.در شعر یونانی به زیبایی و آراستگی اندام شهرت دارد و استاد موسیقی است و خدایان اولمپ نشین را با نواختن چنگ طلایی اش شادی می بخشد.او را خداوند سیمین کمان هم می خوانند،و خدای کمان گیر و تیر اندازی نیرومند است که تیر هایش را به جاهایی بس دور پرتاب می کرده است.او همچنین درمان دهنده است و نخستین خدایی است که درمان را به انسان آموخته است.علاوه بر این ویژگی ها ی اخلاقی،خدای روشنایی نیز هست ،یعنی خدایی که هیچ تیرگی و سیاهی در او نیست ،ضمن اینکه خدای راستی و حقیقت نیز هست و هیچ گاه زبان به ناسزاگویی نگشوده است.
دلفی در دامنه پارناسوس سر به آسمان کشیده، که پرستشگاه آپولو نیز در آن قرار گرفته است و نقش بسیار مهمی در داستانهای اساطیری بازی می کند.کاستالیا چشمه مقدّس آن بود و سفیوس رودخانه آن.همگان بر این باور بودند که آن پرستشگاه مرکز دنیاست و زایران بیشماری،هم از سرزمین یونان و هم از سرزمینهای بیگانه ،به دیدن و به زیارت آن جایگاه می آمدند.هیچ پرستشگاهی به پای آن نمی رسید .زنی کاهنه در آنجا بود که به پرسش جویندگان حقیقت پاسخ می داد،و این کاهنه پیش از آن که سخن بگوید به حالت جذبه دچار می شد.این جذبه یا حالت خلسه مانند را از بخاری می دانستند که از ژرفای شکاف صخره ای بر می خاست که آن کاهنه کرسی اش را که یک سه پایه بود بر آن می گذاشت و خود بر آن سه پایه مس نشست.

آپولو را دلیان دلوسی هم می نامیدند،که جزیره زادگاهش بود ،و چون اژدهایی به اسم پیتون را کشته بود او را پیتیایی هم می خواندند.این اژدها زمانی در غارهای پارناسوس مس زیست و هیولایی هراس انگیز بود. مبارزه با این هیولا بسیار دسوار بود ،امّا سرانجام تیر های خطا ناپذیر این خدا به هدف نشست.اسم دیگر وی لی سیان بود که معانی گوناگونی برای آن آورده اند :از جمله،”خدای گرگ”،”خدای روشنایی”و”خدای لی سیا”.

آپولو در دلفی یک قدرت مثبت و صاحب کرم بود و وسیله پیوند بین خدایان و انسانها.او انسانها را راهنمایی می کرد تا از اراده و خواست ملکوتی آگاه شوند همچنین به آنها می آموخت که چگونه با خدایان از در صلح و سازش درآیند،یا به قول معروف،با آنها کنار بیایند.او حتی پالایش کننده بود و می توانست کسانی را که دستشان به خون همنوعان و خویشانشان آلوده بود پاک کند.با وجود این،بر اساس چندین روایت او را خدایی سنگدل و بی رحم دانسته اند.همچون خدایان دیگر دو اندیشه متضاد در درون او با هم در ستیز بودند.یکی اندیشه خام و بدوی ،و دیگری اندیشه های زیبا و شاعرانه.البته رگه هایی از اندیشه بدوی همچنان در او باقی مانده بود.

درخت غار درخت مورد علاقه وی بود .موجودات بسیاری زا مقدس می شمارد که مهمترین آنها پیسو یادولفین و کلاغ بود.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:22  توسط مرتضی  | 

او همسر و خواهر زئوس بود .اوسه آن(اقیانوس و تتیس،که دو خدای تیتا نی بودند،او را به بار آوردند.او پشتیبان ازدواج بود و نظر و لطف خاصی نسبت به زنان شوهر دار از خود نشان می داد.در تصویری که شاعران از او کشیده اند زیبایی اندکی می توان دید در حقیقت در یکی از اشعار کهن او را چنین توصیف کرده اند.
هرا ،ملکه انسان های فانی.

در زیبایی سر آمد آنهاست، و بانوی بر ترین

که در اولمپ حرمتی والا دارد

حرمتی چون حرمت زئوس،خدای صاعقه.

امّا هرگاه در باره اش به تفصیل سخن گفته اند،او را بیشتر چنین می نمایند که پیوسته سرگرم کیفر رساندن بیشمار زنانی است که زئوس عاشق آنان شده است حتی اگر آن زناندر پی حیلت ها و فریبکاری های زئوس ناگزیر شده باشند خود را به وی تسلیم کنند. این الهه همه را به یک چشم می دید و همه را به قول معروف با یک چوب می راند و می زد.خشم زیانبار و وحشت آفرین او نه تنها زنان بلکه فرزندانشان را هم در بر می گرفت.او هیچ خطایی را از یاد نمی برد.اگر نفرت این الهه از مردم تروا نبود(زیرا الهه دیگری از او زیباتر و بهتر و برتر دانسته بودند)،جنگ تروا با عقد یک صلح شرافتمندانه به پایان می رسید.کینه ناشی از توهین به زیبایی وی زمانی آرام گرفت و از دل وی بیرون شد که سرزمین تروا در هم شکست و رو به نابودی گذاشت.

در یک داستان بسیار مهم یعنی”در جست و جوی پشم طلایی “بر خلاف داستانهای دیگر ،او حامی و پشتیبان بزرگوار و گشاده دست پهلوانان است و الهام بخش کردارهای قهرمانانه آنان، که در داستانهای دیگر چنین نیست.با وجود این در همه جا و در تمام خانه ها مورد حرمت بود. او الهه ای بود که زنان شوهر دار در طلب کمک به او روی می آوردند و به او پناه می جستند.ایلی تیا(Ilityia) که به زنان زائو یاری می رساند دختر او بود.

او گاو ماده و طاووس را مقدّس می دانست،و آرگوس شهر مورد علاقه اش بود.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:14  توسط مرتضی  | 

بین اولمپ نشینان او سومین برادری بود که برای سهیم شدن در فرمانروایی بر دنیا قرعه کشیدند.دنیای زیرین یا زیر زمین و فرمانروایی بر مردگان به نام وی افتاد.او را پلوتو،خدای ثروت ،خدای فلزات گرانبهای نهان شده در دل زمین هم می خواندند.هم رومیان و هم یونانیان او را به این نام می خواندند ،که اغلب آن را به دیس(Dis)هم ترجمه کرده اند که در زبان لاتین به معنای ثروتمند است.او کلاه یا کلاهخودی بسیار مشهور داشت که اگر کسی آنرا بر سر می نهاد نا پدید و غیب می شد.وی به ندرت قلمرو تاریک خود را ترک می کرد و به اولمپ یا به زمین می آمد،و حتی هیچ اصراری هم نداشت به آن دو جا برود.او خدایی سنگدل و بی رحم ولی در عین حال عادل و منصف بود:خدایی مهیب و هراس انگیز بود ولی پلید و اهریمن صفت نبود.
همسرش پرسفونه نام داشت که وی را که برادر زاده اش بود با وجود نارضایتی زئوس از زمین ربوده و ملکه دنیای زیرین کرده بود.هادس شهریار مردگان بود نه فرمانروای مرگ که یونانیان او را تاناتوس و رومیان اورکوس می نامیدند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:12  توسط مرتضی  | 

او فرمانروای دریاها بود و برادر زئوس از نظر مرتبه و مقام پس از زئوس قرار داشت.یونانیهای ساکن هر دو سوی دریاچه اژه دریانورد بودند و خدای دریاها برای آنان از اهمّیت و ارج خاصی برخوردار بود.آمفیتریت(Amphitrite) نوه دختر “اوسه آن” (اقیانوس) خدای تیتانی همسر او بود.پوزئیدون در زیر دریا کاخی بزرگ و با شکوه داشت،ولی بیشتر در اولمپ می زیست.او گذشته از اینکه فرمانروای دریا بود،نخستین اسب را هم به انسان داد،و به خاطر هر دو سخت مورد حرمت بود. او بر طوفان و هوای آرام فرمان می راند و آنها را در اختیار داشت.اما هرگاه سوار بر کالسکه زرّینش بر سطح دریا ها می راند ،غرّش امواج فرکش می کرد و سکوت بر قرار می شد،و از پی چرخهای گردان کالسکه اش آرامشی مطلق فضا را در بر می گرفت.
همه او را “زمین لرزه” می نامیدند و او را همیشه در حال حمل نیزه سه شاخه اش می دیدند که سه سر نیزه داشت و با آن به هر چیزی که مورد نظرش بود می زد و آن را از جا تکان می داد و در هم می شکست.

او هم با ورزاها در ارتباط بود و هم با اسبان،امّا ورزا را بسیاری از خدایان دیگر نیز دوست می داشتند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:10  توسط مرتضی  | 

زئوس و برادرانش برای تقسیم دنیا بین خود قرعه کشیدند.دریا به نام پوزئیدون افتاد،دنیای زیرین یا زیرزمین به نام هادس افتاد و زئوس به یک فرمانروای مطلق و کل بدل شد. او سرور آسمانها و ملکوت اعلی بود و خدای باران و آورنده ابر ها که بر آذرخش و صاعقه هراس انگیز حکم می راند.قدرتش برتر از قدرت تمامی خدایان دیگر بود .در داستان ایلیاد وی به خانواده اش چنین می گوید :”من قدرتمند ترین هستم.بیازمایید تا بر شما آشکار شود.طنابی از طلا بر آسمان ببندید و آن را استوار نگه دارید،تمامی خدایان و الهه ها.شما نمی توانید زئوس را فرود آورید.اما اگر من بخواهم شما را به زیر بکشم آنگاه خواهم توانست.من طناب را به کنگره اولمپ استوار می بندم و همه در هوا آویزان خواهند ماند.آری،هم زمین و هم دریا.”
با وجود این زئوس نه قادر متعال بود و نه دانای کل.هم می شد او را فریفت و هم می شد با او به مخالفت برخاست.در ایلیاد پوزئیدون ،و نیز هرا،او را می فریبند.گهگاه سخن از این می رود که قدرت مرموز و اسرارآمیز ،یعنی سرنوشت یا تقدیر،از رئوس نیرومند تر بوده است هومر ، هرا را بر می انگیزد با لحنی سرزنش آمیز از او بپرسد که آیا می تواند انسانی را که سرنوشت به مرگ محکوم کرده است دوباره زنده کند یا خیر؟

او را سمبول یا نماد عاشق پیشگی و حیله گریهای گوناگون برای پنهان ساختن خیانت هایی که به همسرش می کرد معرفی کرده اند.در برابر این پرسش که چرا این کردار ها را به سرور و فرمانروای کل خدایان نسبت داده اند محققان و دانش پژوهان گفته اند که زئوسی که در آواز ها و داستانها از او یاد می شود آمیزه ایست از تمام خدایان .هرگاه پرستش وی به شهری می رسید که خود خدایی فرمانروا داشت،آن دو به تدریج با هم ادغام می شدند .همسر آن خدا نیز به زئوس می رسید .اما نتیجه ناخوشایند بود و یونانیان ادوار بعد این گونه عشق بازی ها و شهوترانی بی پایا را نمی پسندیدند.

زئوس نه تنها می خواست که انسانها قربانی به او پیشکش کنند ،بلکه می خواست راستی نیز پیشه کنند.در جنگ تروا به ارتش یونان گفته می شود که:” زئوس هیچ وقت به دروغگویان ویا به آنان که سوگند و پیمانشان را می شکنند یاری نمی دهد.”

یک سپر سینه بند زرهی او بود ،که نگاه کردن به آن هراس بر می انگیخت ،و عقاب پرنده مورد علاقه اش بود و بلوط درخت وی.دودونا (dodona)در سرزمین درختان بلوط معبد و پرستشگاه او بود.صدای به هم ساییده شدن برگهای درخت وسیله ابلاغ پیام او بود و کاهنان آن را تعبیر و تفسیر می کردند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:8  توسط مرتضی  | 

پرتورین‌ها (به لاتین: PRÆTORIANI) به گارد ویژهٔ امپراتوران روم گفته می‌شد. پیش از اینکه پرتورین‌ها به گارد نگهبانان امپراتور روم مبدل شوند وظیفه‌یشان پاسداری از ژنرال‌های رومی بود. نیروی پرتورین به دستور کنستانتین یکم در سدهٔ چهارم میلادی منحل‌شد.
نام پرتورین از نام فرماندهان جنگی رومی یا پرتور گرفته‌شده‌بود. به مرکز فرماندهی رومیان نیز پرتوریوم گفته می‌شد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 16:21  توسط مرتضی  | 

در همان زماني كه يونان دوران شكوفايي خود را مي گذراند، در شمال غربي آن ـ يعني در شبه جزيره ي ايتاليا ـ اقوامي مي زيستند كه از حيث فرهنگ و تمدن بسيار عقب تر از آنان بودند. از شهرهاي مهم اين اقوام، شهر رم بود. رمي ها حكومت جمهوري داشتند. آنان به طور دايم با همسايگان خود در جنگ بودند. به همين دليل، جنگاوري در ميسان رمي ها اهميت زيادي داشت و پسران خود را پس از دوران كودكي به آموزش هاي سخت نظامي مشغول مي كردند.
در قرن سوم قبل از ميلاد، توسعه ي فتوحات رمي ها موجب شد كه با حكومت كارتاژ همسايه شوند و بر سر منافع اقتصادي و راه هاي دريايي، با يك ديگر بجنگند.
كارتاژي ها عنوان خود را از پايتخت خود، شهر كارتاژ ( در تونس فعلي)، گرفته بودند. آنان قسمت هاي زيادي از سواحل شمال آفريقا و جزاير درياي مديترانه را در اختيار داشتند. جنگ هايي روميان با كارتاژي ها بيش از نيم قرن طول كشيد. سرانجام، با وجود رشادت هاي هانيبال،2 سردار كارتاژي، روميان پيروز شدند و به عمر دولت كارتاژ خاتمه دادند(146 ق.م) جنگ هاي روميان و كارتاژي ها به جنگ هاي پونيك3 معروف است.
روميان به تدريج بر پيروزي هاي خود افزودند و با فتح مصر و آسياي صغير كشوري پديد آوردند. بدين ترتيب، حكومت رم به امپراطوري روم تبديل شد. گستردگي بيش از حد قلمرو روم براي آن امپراتوري مشكلاتي در پي داشت. همسايگي روميان با دولت ايران، سرآغاز مسائل بسياري در سرنوشت دو كشور بود. تا اين زمان رومي ها آشنايي زيادي با حكومت ايران آن زمان ـ يعني اشكانيان ـ نداشتند. همسايگي آنان با اشكانيان موجب برخورد منافع و در نتيجه، جنگ هاي بسياري شد كه تا اواخر دوره ي ساساني ادامه يافت. اين جنگ ها در نهايت موجبات ضعف هر دو كشور را فراهم كرد.


امپراتوري روم از قرن سوم ميلادي دچار مشكلاتي شد كه به تدريج قدرت آن را به تحليل مي برد.
يكي از علل اين مشكلات وسعت بيش از حد قلمرو امپراتوري بود. امپراتور كنسانتين شهر بيزانتيوم ( قسطنطنيه) را كه در شرق امپراتوري بود به پايتختي انتخاب كرد. اين اقدام مقدمه ي تقسيم روم به دو قسمت شرقي و غربي گرديد.(395 م.)
از آن پس، روم غربي به دليل حملات مداوم اقوام بيابانگرد رو به انحطاط نهاد و به عكس، روم شرقي به دليل برخورداري از سرزمين هاي ثروتمند امپراتوري و راه هاي بازرگاني تا مدت ها به حيات خود ادامه داد تا آن كه در 1453 م. پايتخت آن توسط تركان مسلمان فتح شد و بدين ترتيب، يكي ديگر از امپراتوري هاي بزرگ جهان منقرض شد.
مورخان سقوط شهر رم، به دست اقوام مهاجم، را از مهم ترين حوادث تاريخ جهان دانسته اند. اقوام مهاجم مردمي بيابانگرد و با زندگي شهري بيگانه بودند. آنان پس از كش مكش هاي بسيار توانستند شهر رم را تسخير كنند و خرابي هاي بسيار به بار آوردند. يكي از مورخان در اين باره نوشته است:« هزار سال پيش از مسيح، متجاوزان شمالي وارد ايتاليا شده و ساكنان آن را مطيع ساخته و با آن ها مخلوط شده بودند، تمدن آنان را كسب كرده و با خود آنان، تمدن نويني را بنا نهاده بودند. چهارصد سال پس از مسيح همان واقعه تكرار شد . . . »
مسيحيت
پيدايش مسيحيت، مهم ترين حادثه در تاريخ رم باستان است. مسيحيان در ابتدا مسئله ي مهمي براي حكومت روم به شمار نمي رفتند اما به مرور زمان به شمار و اهميت آنان افزوده شد. تعاليم مسيحيت در جامعه أي كه فساد و خشونت در آن گسترش فراواني داشت، مردم را به پارسايي و مهرباني دعوت مي كرد. به علاوه، تعاليم آن با بسياري از سنت هاي شرك آميز روميان در تضاد بود. به همين دليل، از طرف بسياري از بردگان و گروه هاي مردم بدان گرويدند و از طرف ديگر، موجبات خشم و نگراني روحانيون يهودي و حاكمان رومي را فراهم آورد. از اين رو، سختگيري نسبت به مسيحيان بيشتر و بيشتر شد. بسياري از مسيحيان در اين راه جان باختند اما روند گسترش مسيحيت ادامه داشت و آموزه هاي آن در زندگي فردي و اجتماعي پيروانش پايدارتر مي شد تا اين كه كنستانتين به مسيحيت گرويد. از آن پس، اين دين در اروپا رسميت پيدا كرد و روز به روز به پيروانش افزوده شد و حتي در خارج از مرزهاي اروپا نيز پيرواني يافت.
فرهنگ و تمدن در روم باستان
فرهنگ و تمدن در روم باستان از عوامل مختلفي تأثير پذيرفته و در گذر زمان تغيير و تحولاتي داشته است. در اوايل، رمي ها بيشتر تحت تأثير فرهنگ ساكنان قبلي شبه جزيره ايتاليا بودند. پس از فتح يونان نيز رومي ها به رغم برتري نظامي، به تدريج با ميراث تمدني آنجا آشنا شدند. بدين ترتيب، علم و دانش، آداب و رسوم و بسياري از جنبه هاي ديگر فرهنگ يوناني در متصرفات روم گسترده شد. در واقع، بسياري از جنبه هاي فرهنگ يونان در روم استمرار يافت و امروزه نيز در زندگي مردم اروپا متجلي است.
با حضور و گسترش مسيحيت، فرهنگ مسيحي كه از جهات بسياري بر فرهنگ موجود جامعه روم برتري داشت در زندگي اجتماعي مردم نفوذ كرد و بر آن تأثير گذاشت. در ضمن، روميان علاوه بر اين كه بر جوامع زير سلطه ي خود تأثير مي گذاشتند، از فرهنگ و تمدن آنان نيز تأثير مي گرفتند. قلمرو روم شامل سرزمين هاي وسيعي در اروپا، آسيا و آفريقا مي شد. راههاي زميني و دريايي، اين قلمرو وسيع را بهم مي پيوست و انديشه هاي اقوام گوناگون را از قسمتي به قسمت ديگر انتقال مي داد. رومي ها حتي در بعضي از زمينهاي از تمدن ايران در عصر اشكاني و ساساني تأثير پذيرفتند.
دين: در روم معابد فراواني وجود داشت كه مردم براي پرستش به آنجا مي رفتند. در اين معابد معمولاً غيب گوهايي وجود داشت كه مردم به آنها معتقد بودند. مسيحيت، در جامعه رومي تأثير بسيار عميقي پديد آورد كه از آن جمله مي توان به تغيير در انديشه هاي آنان اشاره كرد. مسيحيان به خدايان رومي، قداست و پرستش امپراتوران و اموري از اين قبيل اعتقاد نداشتند. به همين دليل، در اوايل با بغض و كينه ي كاهنان و ماموران دولتي روبرو بودند اما با گسترش مسيحيت انديشه هاي ديني آنان جاي انديشه هاي كهن را گرفت. به علاوه، برخي از انديشه هاي ديني ايرانيان در بخشهايي از اروپا رسوخ يافت؛ مثلاً، پرستش ميترا و نيز انديشه هاي ماني از آن جمله است.
راه سازي ، بنيان فعاليت هاي اقتصادي و اجتماعي:« همه ي راه ها به رم ختم مي شود!»
امروزه اين جمله معناي خاص خود را دارد. ريشه ي تاريخي اين مثل از شبكه ي عظيم راهداري روميان حكايت مي كند. قلمرو روم بسيار وسيع بود و آنان با ساختن راههايي در سراسر امپراتوري، زمينه ي مناسبي را براي ارتباطات مختلف فراهم آورده بودند. از طريق اين راهها، كاروانهاي تجاري از دورترين نقاط دنياي شناخته شده ي آن عصر به شهرهاي آباد به ويژه رم رفت و آمد مي كردند. از طريق جاده ي ابريشم، كالاهاي چين و ايران مانند ابريشم، پارچه و . . . به روم مي رفت كه در آنجا مشتاقان فراوان داشت. از طريق اين راه ها، انسانها در سراسر قلمرو روم رفت و آمد مي كردند و علاوه بر كالاهاي تجاري انديشه ها و آداب و رسوم ملل مختلف را به تدريج به جاهاي ديگر مي بردند.
زندگي اجتماعي: در اوايل تشكيل حكومت روم، جامعه رومي از سه گروه اصلي رمي هاي اصيل، مردمان غير رمي و بردگان تشكيل شده بود. حق مالكيت زمين و شركت در انتخابات مخصوص گروه اوّل بود و مقامات بالاي كشوري نيز از ميان آنها انتخاب مي شدند اما اين وضع با گذشت زمان تغيير كرد و گروه دوم از طريق اعتراضات و اقدامات فراواني به تدريج توانستند از امتيازات گروه نهضت برخوردار شوند. بردگان در روم، وضعي اسف بار داشتند از اين رو، گاهي شورش مي كردند. در جامعه ي رومي، گروههاي مختلف مردم به شغلهاي گوناگون اشتغال داشتند. طبقات ثروتمند، بسياري از اوقات خود را در تئاترها، و مسابقات ورزشي مي گذراندند. خانه هاي آنان بسيار بزرگ بود و شامل قسمتهاي لازم مانند اتاق خواب، حمام، آشپزخانه، محل سكونت بردگان و . . مي شد.
هنر و معماري: از روم باستان آثار فراواني چون ظرف ها، سكه ها، سلاحها، بناها، گچبري ها و مجسمه ها بر جاي مانده كه پژوهشگران با مطالعه آنها توانستند به نكات بسياري درباره تمدن روم پي ببرند. به ويژه، رومي ها در ساختن پل، مجسمه و انواع ساختمان پيشرفت نمودند. بناهاي رومي شامل معبدها، كاخ ها، پادگانها و گردشگاه هاست كه نمونه هاي از آنها در كشورهاي امروزي موجود است.
اروپا در قرون وسطا
مقدمه
زماني بود كه در قاره ي اروپا شهرنشيني رواج نداشت و تعليم و تربيت و رفتن به مدرسه و كسب علم چندان مورد استقبال قرار نمي گرفت. اين شرايط مربوط به دوره أي از تاريخ اروپا است كه مورخان آن را قرون وسطا ناميده اند و قرون وسطايي يعني آنچه كه متعلق به دوره ي قرون وسطا يا مانند آن دوران باشد. مثلاً كليساي نتردام در پاريس يك بناي تاريخي متعلق به دوره ي قرون وسطا است. همچنين داستان هاي رابين هود مربوط به اين دوره است. اگر شخصي هنوز معتقد باشد كه زمين مسطح است و كروي نيست يا خورشيد به دور زمين مي چرخد مي گويند او قرون وسطايي فكر مي كند زيرا در دوره ي قرون وسطا فكر مي كردند زمين مسطح است و خورشيد بر گرد زمين مي چرخد.
دوره ي قرون وسطا حدود هزار سال از تاريخ اروپا، يعني از سال 500 تا 1500 ميلادي را در بر مي گيرد. دو دوره ي قبل و بعد از قرون وسطا را به ترتيب قرون قديم و قرون جديد مي گويند. قرون قديم همان دوران شكوفايي تمدن هاي يونان و روم باستان است و قرون جديد به پانصد سال اخير كه تمدن جديد اروپا (غرب) در آن شكل گرفت گفته مي شود.
در اين مقاله به تاريخ اروپا در نيمه اول قرون وسطا يعني از 500 تا 1000 ميلادي مي پردازيم.
دوره ي قرون وسطا پس از انقراض روم غربي بدست اقوام مهاجم و تصرف شهر روم شروع شد. اقوام ژرمن1، مجار2، فرانك3، و مانند آن ها طي چند قرن تهاجم تقريباً سراسر اروپا را به تصرف خود در آوردند و پس از برجاي گذاشتن ويراني بسيار به روستانشيني و زندگي در قلعه ها روي آوردند. در نتيجه ي اين حملات بسياري از دستاوردهاي تمدني مانند شهرنشيني، تجارت و مراكز علم و آموزش به دست فراموشي سپرده شد. تا اين كه پس از گذشت چندين قرن، در اواخر قرون وسطا، بار ديگر شهرنشيني، تجارت و مراكز علم و آموزش در اروپا رونق گرفت.
در قرون وسطا در اروپا نظام فئودالي حاكم بود. فئودال1 يعني مالك يا ارباب. هر فئودال داراي املاك بسيار زيادي بود كه گاهي يك ولايت بزرگ را در بر مي گرفت. در اين املاك بزرگ مزرعه، شكارگاه، رودخانه. جنگل و روستا باهم وجود داشت. لذا از نظر تهيه ي مايحتاج خود كاملاً خودكفا به شمار مي آمد. مردمي كه در ملك فئودال زندگي مي كردند زير دست فئودال به شمار مي آمدند و رعيت خوانده مي شدند. به همين جهت به نظام فئودالي نظام ارباب ـ رعيتي نيز مي گويند. رعيت كاملاً تابع ارباب بود و ارباب علاوه بر اداره ي ملك به قضاوت هم مي پرداخت. كار اصلي اروپاييان در قرون وسطا كشاورزي بود. ارباب بيش ترين سهم را از محصول مي برد و سهمي را نيز به رعيت مي داد و رعيت مجبور بود با همين سهم در تمام طول سال به زندگي خود ادامه دهد.
فئودال ها در اصل فرماندهان دسته هاي جنگ جو بودند كه پس از جنگ ها و سكونت در نواحي مختلف اروپا مالك زمين شده، جنگ جويان خود و مردم بومي هر محل را نيز به صورت رعاياي خويش درآورده بودند. فئودال ها در حقيقت اشراف قرون وسطا بودند. آن ها بعد از استقرار تا مدت ها منش جنگاوري خود را فراموش نكردند و مهم ترين كاري كه بدان مي پرداختند، حفظ نظم و امنيت ملك خود و شركت در جنگ ها بود. براي همين منظور هر فئودال قلعه ي بسيار بزرگي داشت كه او و رعايايش را در مقابل دشمنان حفاظت مي كرد. هر فئودال جنگجوياني هم در اختيار داشت كه با آن ها با دشمنان خود مي جنگيد. فئودال دفاع از رعيت را وظيفه ي خود مي دانست و براي دفاع از آن ها تلاش بسيار مي كرد. در مقابل رعايا هم از او مانند پدر حرف شنوي داشتند.
فئودال يا ارباب نيز به نوبه ي خود تابع پادشاه بود. البته در دوره ي قرون وسطا پادشاه به وسيله ي خود فئودال ها انتخاب مي گرديد؛ بدين ترتيب كه فئودال ها جمع مي شدند و از ميان خود يك نفر را به عنوان فئودال اعظم برمي گزيدند و و اين همان پادشاه بود. فئودال ها براي وفاداري به پادشاه سوگند مي خوردند. با اين همه هر فئودال در ملك خود مستقل بود و كاري با دربار و پادشاه نداشت؛ مگر آن كه جنگي با دشمنان خارجي پيش مي آمد كه در اين صورت فئودال ها با جنگ جويانشان به كمك پادشاه مي شتافتند. در دوره ي قرون وسطا در اروپا جنگ ها بيشتر داخلي و ميان فئودال ها بود نه با دشمنان خارجي. به همبن جهت پادشاهان اغلب قدرت زيادي نداشتند و تنها در اواخر قرون وسطا بود كه به تدريج قدرت گرفتند و فئودال ها را زير دست خود ساختند.
در دوره ي قرون وسطا مشهورترين قشر جامعه شواليه ها1 بودند. كلمه ي شواليه به معني نجيب زاده ي سواركار است. اينان اشراف زادگان قرون وسطا بودند كه تمام عمر خود را صرف جنگ جويي مي كردند. آن ها به فراگرفتن فنون جنگ و به كار بردن اسلحه و نيز رعايت جوانمردي و وفاداري و به طور كلي رفتار پهلواني مي پرداختند. شجاع بودن بزرگ ترين افتخار آنان محسوب مي شد و علم يا ثروت برايشان اهميتي نداشت.
در زير دست شواليه ها، رعايا قرار داشتند. آنان با كار كردن بر روي زمين و زندگي در قلعه روزگار مي گذارندند و در محصولي كه به دست مي آمد سهيم بودند و حق ترك كردن مزرعه و رفتن به جاي ديگر را نداشتند. به اينان سرف1 يعني رعيت وابسته به زمين مي گفتند. شايد سرف ها در آن زمان احساس خوشبختي مي كردند چون در محصول سهم داشتند و ازامنيت زندگي در قلعه و حمايت شواليه هاي جنگ جو برخوردار بودند. همين شرايط از پدر به فرزندانش نيز به ارث مي رسيد. اما عده أي هم بودند كه به عنوان رعيت بدون زمين از اين امكانات برخوردار نبودند. آن ها براي يافتن كار از روستايي به روستاي ديگر مي رفتند و در مقابل كار مقداري محصول به آن ها داده مي شد. براي آن كه اين عده نيز از حمايتي برخوردار باشند، پادشاه ارباب همه ي آن ها خوانده مي شد به همين جهت رعيت پادشاه هم ناميده مي شدند.
در دوره ي قرون وسطا معمولاً هر شخص پس از دوران كودكي اگر جزو اشراف( فئودال ها) بود، جنگ جو مي شد و اگر از رعاياي وابسته به زمين بود به كار در مزرعه مي پرداخت. مدرسه رفتن و درس خواندن وجود نداشت. تنها كساني كه مي خواستند كشيش بشوند از نوجواني به كليسا وارد مي شدند و در آن جا علوم ديني مي آموختند، زيرا آموختن علم براي خدمت به ايمان و اعتقاد صورت مي گرفت.
كليسا
در هر ملك فئودالي چند كليسا وجود داشت كه به وسيله ي كشيش ها اداره مي شد. كشيش ها مدتي از عمر خود را در مكان هايي جدا از جامعه به نام « دير» به درس خواندن مي گذراندند. در اين حالت به آن ها راهب مي گفتند. درس هاي آن ها شامل ادبيات( زبان لاتين)، فلسفه، منطق، رياضيات و نجوم بود. اما علوم تجربي مورد توجه نبود.
بعضي از كشيش ها تمام عمر خود را در دير باقي مي ماندند. آن ها همان جا زندگي مي كردند و تمام وقت خود را صرف رونويسي كتاب ها مي كردند. براي چند قرن كشيش ها تنها قشر باسواد مردم اروپا بودند و علم و انديشه به وسيله ي آنان به نسل هاي بعد منتقل شد. در اروپا مدرسه أي وجود نداشت تا آن كه شارلماني1 پادشاه فرانك ها مدرسه أي در دربار خود داير كرد.
عده زيادي از كشيش ها پس از درس خواندن به كليسا مي رفتند و به انجام وظايف ديني و روحاني مي پرداختند. كارهايي مانند غسل تعميد، برگزاري مراسم دعا و عبادت، مراسم ازدواج و مانند آن بر عهده ي آنان بود. كشيش هاي ساكن در كليسا هاي ملك يك فئودال از كشيش عالي رتبه كه اسقف ناميده مي شد اطاعت مي كردند. فئودال حق دخالت در امور كليسا را نداشت.
اسقف ها از يك اسقف عالي رتبه كه سر اسقف ناميده مي شد تبعيت مي كردند. سراسقف بر تمامي كليساهاي يك كشور نظارت داشت و خود از جانب عالي ترين و بالاترين مقام مسيحي كه پاپ1 ناميده مي شد. منصوب مي گرديد و از او پيروي مي كرد، يعني از پادشاه كشور فرمان برداري نداشت. پادشاه اگرچه حق مداخله در كارهاي پاپ را نداشت اما اغلب ميان آن ها اختلاف رخ مي داد كه گاهي به جدال مي انجاميد. پاپ كه پيشواي همه ي مسيحيان قلمداد مي شد، تمامي كليساهاي اروپا را زير فرمان خود مي دانست. به همين دليل مقام او از پادشاهان اروپايي بالاتر به شمار مي آمد. پاپ در شهر رم پايتخت امپراتوري روم باستان زندگي مي كرد. پس از سقوط امپراتوري روم غربي ديگر در ايتاليا حكومتي وجود نداشت از اين رو شهر رم و نواحي اطراف آن قلمرو پاپ محسوب مي شد.
اوضاع سياسي اروپا در نيمه ي اول قرون وسطا
اروپا پس از سقوط امپراتوري روم و شروع قرون وسطا دچار آشفتگي بسيار بود. البته در جنوب شرقي اروپا. يعني در شبه جزيره بالكان حكومت قدرتمند و منظم روم شرقي( بيزانس) به حيات خود ادامه داد. در قرن ششم ميلادي ژوستي نيان2يكي از امپراتوران بيزانس توانست بر قلمرو بيزانس بيفزايد و به نظر مي آمد كه خواهد توانست روم باستان را احيا كند. اما جنگ هاي بيزانس يا ساسانيان و سپس مسلمانان آن حكومت را بسيار ضعيف ساخت. هر چند بيزانس تا پايان قرون وسطا به حيات خود ادامه داد، ليكن به دليل انحطاط داخلي ديگر نتوانست اقتدار خود را بازيابد.
صرف نظر از قلمرو بيزانس، در بقيه ي خاك اروپا اقوام مهاجمي كه روم باستان را نابود كردند. مشغول تاخت و تاز بودند. مدت ها طول كشيد تا به تدريج اين اقوام ساكن شدند. ساكن شدن اين اقوام همراه با مسيحي شدن آن ها بود. در آن زمان پاپ از شهر رم پايتخت روم باستان به تبليغ مسيحيت در ميان بربرها اقدام مي كرد. از جمله قبايلي كه مسيحي شدند فرانك ها بودند. آن ها حكومتي بزرگ در غرب اروپا به وجود آوردند كه به پادشاهي فرانك معروف شده است. هر چند پادشاهان فرانك ها در برابر اشراف فئودال قدرت چنداني نداشتند اما در برابر تهاجماتي كه به اروپا مي شد به موفقيت هايي دست يافتند. يكي از پادشاهان معروف فرانك به نام شارلماني در قرن نهم ميلادي توانست حكومتي مقتدر و درباري با شكوه براي خود به وجود آورد. شارلماني بعضي از اقوام ژرمن3 را كه هنوز مسيحي نشده بودند. شكست داد. او با همراهي پاپ مسيحيت را در اروپا گسترش داد و نيز با مسلمانان كه از طريق اسپانيا وارد اروپا شده بودند جنگيد. او حتي با خلافت عباسي رابطه برقرار كرد. شارلماني بزرگ ترين پادشاه اروپا در نيمه ي اول قرون وسطا است ؛ به طوري كه هم آلمان ها و هم فرانسويان او را پادشاه خود مي دانند. پس از شارلماني قلمرو او تجزيه شد و در قسمتي از آن كه تا حدودي با كشور كنوني فرانسه منطبق است، پادشاهي فرانسه شكل گرفت. در قسمتي ديگر نيز كه تا حدودي با كشور آلمان كنوني منطبق است حكومتي به نام امپراتوري مقدس روم به وجود آمد كه تا قرن ها ادامه يافت. اين امپراتوري خود را هم پرچمدار مسيحيت و هم وارث امپراتوري روم باستان مي دانست.
دولت هاي پس از شارلماني قدرت چنداني نداشتند، در نتيجه بار ديگر تهاجمات اقوام مختلف از شمال و شرق به اروپا اغاز شد. در شرق اروپا روس ها و مجارها تاريخ خود را با استقرار در سرزمين هاي كنوني شان آغاز كردند. اقوام انگل1 و ساكسون2با تهاجم به جزيره ي بريتانيا بنياد حكومت و ملت انگلستان را گذاشتند. به همين نحو فن ها3 سرزمين فنلاند و دان ها4 كشور دانمارك را پايه گذاري كردند. اين تحولات و وقايع كه اساس شكل گيري ملت هاي بعدي در تاريخ اروپاست در حدود هزار سال پيش رخ داد. پس از آن نيز طي چندين قرن تغيير و تحول كشورهاي كنوني اروپا شكل گرفت. در آن هنگام تهاجم و تصرف سرزمين ها و سپس تأسيس حكومت هاي فئودال و قبول مسيحيت پايه هاي اصلي شكل گيري اين ملت ها به شمار مي آمد. پس از آن آداب و رسوم، زبان و خط و تاريخ نيز بر آن افزوده شد. بدين ترتيب ريشه هاي تاريخي به وجود آمدن بسياري از ملل اروپايي را بايد در قرون وسطا جست و جو كرد. نقش صليب و ديگر نقوشي كه بر پرچم بعضي از كشورهاي امروز اروپايي ديده مي شود، يادگارهايي از آن دوران به شمار مي آيد.
هنر كليسايي
براي قرن ها كليساها زيبا ترين و ديدني ترين مكان هاي اروپا بودند زيرا قلعه هاي فئودال ها و شاهان تزئينات چنداني نداشت. كليساها را هنرمندان در پرتو ايمان به مسيحيت مي ساختند و تصاوير بزرگان مسيحيت را در آن ها نقاشي مي كردند. ديرها نيز از نظر معماري و هنر داراي اهميت بودند. به طور كلي هنر در اروپا در دوره ي قرون وسطا هنر مذهبي بوده است. در امپراتوري بيزانس يا روم شرقي كه در زمان خود ثروتمندترين كشور اروپا به شمار مي رفت كليساهاي باشكوه ساخته شد. از آن جمله بايد از كليساي اياصوفيا1 در شهر كنستانتينوبل(قسطنطنيه ي بعدي و استانبول امروز) نام برد كه بسيار باشكوه و مجلل ساخته شده بود.
پس از اماكن مذهبي، جلوه ي ديگر هنر قرون وسطا كتابت بود. راهب ها سعي مي كردند با خط خوش و تصاوير زيبا و جلدهاي تزيين شده كتاب ها را بيارايند. با اين حال بايد دانست كه هنر دوره ي قرون وسطا از گستردگي و تنوع بسيار برخوردار نبود بلكه بيش تر متمايل به سادگي و متجلي ساختن ايمان و آرامش بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 15:56  توسط مرتضی  | 

اساس قدرت امپراتورى روم در بهره كشى از غلامان، بردگان و گلادياتورها بود. در ۷۳ پيش از ميلاد امپراتورى با تهديد بسيار جدى داخلى به نام قيام بردگان روبرو شد كه اگر تازه نفسى نيروهاى رومى نبود، همين شورش سبب پايان عمر امپراتورى مى شد.


ظهور اسپارتاكوس



اسپارتاكوس يك گلادياتور بود.



مردانى كه در اثر مبارزات دائمى با يكديگر (براى تفريح اشراف روم) مردانى قوى و جنگاور بودند، اما اسپارتاكوس بر خلاف بردگان و گلادياتورهاى عادى مردى بسيار باهوش و داراى قدرت رهبرى بود. چنانكه گفته مى شود،

كينه اين جنگجوى اسپارت زمانى به اوج مى رسد كه براى نبرد با او مردى عظيم الجثه سياهپوست از ميان مردان آفريقايى را بر مى گزينند و اين مرد على رغم پيروزى در جنگ تن به تن با اسپارتاكوس از كشتن او امتناع مى كند و در آمفى تئاتر بزرگ روم به دست نگهبانان كشته مى شود.



در هر صورت اسپارتاكوس در ابتدا با شوراندن غلامان و گلادياتورها، سياهچالهاى شهر ماپوا را مى شكند و پس از كشتن كليه نگهبانان و قراولان به كوه «وزوو» فرار مى كند.


او در آنجا به تدريج قدرت يافت و با حمله به املاك برده داران رومى سلاحهاى آنها را مصادره كرده و به نفرات خود افزود.



اولين نبرد


اقدامات اسپارتاكوس سبب وحشت شديد اشراف و زمين داران رومى شد و آنها از سنا خواستند تا نيرويى براى سركوبى اين ياغى بفرستند، سپاه بزرگى از روم عازم سركوب شورشيان شد و كوه وزوو تاكستانهاى اطراف آن را محاصره كرد.


روميان به اين تصور بودند كه گرسنگى شورشيان را از پاى در مى آورد، اما بردگان با استفاده از درختان تاك پلكانى ايجاد كردند و شبانه از شكاف بزرگ و بلند كوه گذشتند و از پشت به نيروهاى روم حمله كردند. نبرد مهيبى در گرفت.


بردگان كه براى «زندگى» مى جنگيدند، از جان خود گذشته و بى محابا به لژيونهاى رومى حمله مى بردند، لژيونرها نيز چون نتوانسته بودند آرايش بگيرند، مجبور به جنگ تن به تن شدند و گلادياتورها كه مركز و قلب واحدهاى شورشى بودند، به دليل مهارت و جسارت در اين نوع نبردها به سرعت مردان رومى را از پاى درآورده و لژيون رومى را به كلى نابود ساختند.


پخش اين خبر كه يك لژيون قدرتمند رومى توسط بردگان بدون سلاح نابود شده، سبب فرار دهها هزار برده از مزارع و پيوستن آنها به اسپارتاكوس شد. 


در پاييز ،۷۳ اسپارتاكوس ۴۰ هزار نيرو از كشورهاى گل، سوريه، مقدونيه، يونان و شمال آفريقا در اختيار داشت كه اگرچه زبان يكديگر را نمى فهميدند، اما فرمان اسپارتاكوس را به عنوان رهبر اطاعت مى كردند


. اسپارتاكوس در بين سپاه خود صدها آهنگر زبردست داشت كه به آنها دستور داد اسلحه مورد نياز سپاهش را تهيه كنند. او غارت اموال دهقانان خرده پا را ممنوع كرد، اما حملات متعددى به املاك اشراف و برده داران كرد و اندك اندك تبديل به نيرويى مهارنشدنى و مهيب شد.



اوج قدرت



اسپارتاكوس با هوش فراوان خود مى دانست با يك سپاه غير حرفه اى ۴۰ هزار نفرى نمى توان با امپراتورى روم كه در آن زمان قدرت اول دنيا بود و حداقل ۲۰۰ هزار لژيون در اختيار داشت، بجنگد. 


بنابراين استراتژى او خروج از ايتاليا بود. او سپاهش را به سمت شمال ايتاليا راند.


سناى روم ۲ سپاه جديد به شمال ايتاليا فرستاد تا مانع خروج سپاهيان بردگان شود.


اما اسپارتاكوس با حيله جنگى مناسبى مانع به هم متصل شدن اين ۲ سپاه شد و آنها را جداگانه در هم كوبيد.

انهدام پى در پى لژيونهاى رومى ۲ اثر همزمان داشت. اول بسيج كل امپراتورى براى كوبيدن قيام بردگان و دوم مغرور شدن گلادياتورها و تصميم آنها براى فتح روم!


در اين زمان شورشيان براى آزادى تنها كوههاى آلپ را پيش رو داشتند، ولى آنها به استدلالهاى اسپارتاكوس گوش نداده و بر بازگشت به داخل روم اصرار كردند.


ورود كراسوس و پمپه


كراسوس و پمپه سرداران بزرگ روم در آن زمان بودند و ورزيده ترين لشگريان را در اختيار داشتند. ورود اين دو به عرصه نبرد كار اسپارتاكوس را بسيار سخت كرد.


خبر بازگشت ارتش بردگان، برده داران و سناى روم را وحشت زده كرد و چنانكه فئودور كوروفكينى در كتاب تاريخ روم باستان مى نويسد، از اينجا به بعد شمارش معكوس براى سقوط قيام كنندگان آغاز مى شود، چرا كه ديگر حرف شنوى آنها از اسپارتاكوس به پايان رسيده بود.


آنها از وى خواستند كه به رم پايتخت افسانه اى امپراطورى حمله كند اما اسپارتاكوس خوب مى دانست تسخير اين شهر عظيم با سپاه وى امكان ندارد و حتى سعى كرد گلادياتورها را وادار به بازگشت به شمال ايتاليا كند اما درخواستهاى او با مخالفت بردگان مواجه شد.

سپس او ابتدا ۲ لژيون رومى را كه در نزديكى شهر موضع گرفته بودند، در هم كوبيد و به سمت جنوب ايتاليا به حركت درآمد. اما سپاه عظيم كراسوس به تعقيب وى پرداخت. 


كراسوس سعى داشت كه بردگان را با گرسنگى از پاى درآورد. بنابراين، آنها را به جنوب شبه جزيره اينين (پاشنه چكمه ايتاليا) عقب راند و آنها را به محاصره انداخت.



از آن طرف عظمت لژيونرهاى كراسوس ترس را براى اولين بار در دل گلادياتورها و بردگان انداخت.


آنها كه تاكنون تنها با لژيونرهاى ۵ تا ۲۰ هزار نفره جنگيده بودند، اكنون شاهد صف آرايى نيمى از ارتش امپراطورى روم در جنوب اين كشور بودند.



سنا براى آنكه خيال خود را راحت كنند، پمپه سردار افسانه اى رم را با سپاهيان بزرگش از اسپانيا و بالكان فراخواند تا شتابان خود را به جنوب غرب ايتاليا برساند.


اكنون اسپارتاكوس و مردانش (و زنان و كودكان همراهشان) بايد بين مرگ در اثر گرسنگى و مرگ با شمشير لژيون ها يكى را انتخاب مى كردند چرا كه كشتى هاى دزدان دريايى كه به آنها قول داده بود آنها را به سيسيل برساند، خلف وعده كرده و آنها اكنون در مواجهه با تمام قدرت جهنمى امپراطورى بودند.

اسپارتاكوس در يك شب طوفانى زمستان ۷۲ قبل از ميلاد با جسارت بسيار به همراه چند هزار نفر از شجاع ترين مردانش به ضعيف ترين نقطه خط محاصره كراسوس حمله كرد و موفق شد مردان و زنان خود را از محاصره نجات دهد اما باز هم تفرقه بين مردم فرودست همراه او سبب شد تا او نيمى از سپاهش را كه به صورت دسته هاى كوچك از او جدا شدند، از دست بدهد. اين مردان و زنان ظرف چند روز توسط نيروهاى كراسوس جداگانه قتل عام شدند بدون آنكه بتوانند از خود دفاع كنند. 

اكنون پمپه نيز رسيده بود.


آخرين نبرد



اسپارتاكوس براى آنكه نيروهاى كراسوس را قبل از تقويت توسط پمپه از بين ببرد در ۷۱ قبل از ميلاد به آنها حمله كرد اما كوچك شدن سپاه او از يك طرف و نااميدى مردانش (به دليل فرارسيدن پمپه با ۱۰۰ هزار مرد جنگى تازه نفس) از طرف ديگر، نگذاشت از اين ميدان پيروز درآيند. 


اسپارتاكوس سعى كرد خود را به كراسوس برساند تا با كشتن او روحيه سپاه رومى را بشكند اما با وجود كشتن دو فرمانده رومى به كراسوس نرسيد و نيزه اى از پشت به رانش اصابت كرد، اما او با كشيدن نيزه از پاى خود يك هسته مقاومت در مركز ميدان تشكيل داد.


اكنون لژيون هاى ذخيره يكى پس از ديگرى وارد ميدان جنگ شدند و گلادياتورهاى خسته و غلامان، مرتب ضعيف تر مى شدند. 

اما آنها كه مى دانستند مرگ در ميدان بهتر از مرگ بر روى صليب است، به مبارزه ادامه دادند. 
نبرد بى رحمانه ادامه يافت تا آنكه پمپه نيز سررسيد و از اين زمان به بعد باقى مانده بردگان كه ۶ هزار نفر بودند، توان خود را پايان يافته ديدند و پمپه نيز آنها را به اسارت نگرفت، بلكه همه آنها را قتل عام كرد و به دستور سنا، آنها را برروى هزاران صليب در جاده شهر كوپوآ (محل اوليه آغاز قيام) آويخت.


نتيجه قيام بردگان


روم در دهه ۶۰ و ۷۰ قبل از ميلاد در اوج قدرت بود. اين قدرت عظيم در اين زمان به دليل آنكه حكومت اشكانيان در ايران در ابتداى كار بود و كارتاژ نيز نابود شده بود، دشمنى نداشت و با قدرت نظاميگرى و سيستم برده دارى در حال توسعه خود بود، قيام بردگان به دليل آنكه قيام داخلى بود، مى توانست خيلى سريع توسعه يابد و امپراتورى را از هم بپاشد.



اما وجود مردان بزرگ جنگى در روم كه اين كشور را بسيار قدرتمند كرده بود و از طرف ديگر اسپارتاكوس نيز به دليل عدم برخوردارى از نيروهاى تربيت شده و فرمان پذير نتوانست به سان يك سردار نظامى از پيروزى هاى خود بهره جويد.


البته او اگر اندكى شانس مى آورد، مى توانست پيروز شود. مثلاً در اوج جنگ هاى داخلى سزار با پمپه و يا هنگام گرفتارى روم در جنگ هاى گل و ژرمن و يا گرفتارى مرگ كراسوس در نبرد با پارتيان ايرانى قطعاً كسى را ياراى مبارزه با او نبود.


اما چنانچه بررسى تاريخ نشان مى دهد، روم در برابر دشمنان جدى خود همواره از قدرت بالاى بسيج كنندگى برخوردار بوده و مردانى چون هانيبال نيز على رغم رشادت و ده ها بار شكست دادن لژيون هاى رومى عاقبت با مشاهده قدرت مقاومت امپراطورى با نهايت شگفت زدگى شكست و نابودى كامل را پذيرفته اند.



اسپارتاكوس نيز (اگر همراهانش موافقت مى كردند) مى توانست با عبور از آلپ با پيوستن به ژرمن ها و گل ها با برنامه ريزى عليه امپراتورى عمل كند، اما تقدير چنين بود كه روم ۵ قرن ديگر نيز بى رقيب بماند تا آنكه از درون بپاشد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 15:53  توسط مرتضی  |